کدامين سو
نمی دانم کیستی. بودنت از آن جا بر من آشکار شد که چیزی درونم ٬اسم تو را تکرار کرد. نمی دانمت.فقط گاهی ٬انگار در لای لای نغمه هایت گم می شوم. تو می نوازی و من به رقص می آیم. نگفتی آرامشت را از کجا به عاریت گرفته ای؟ می خوانمت هزاران بار تا بیابمت. چیزی نمی خواهم٬ فقط ذره ای از وجودت را می خواهم در دستانم... گاهی انگار بر من آشکار می شوی تمام وجودم تو را می خواند. و من در حیرتم که از چه نمی یابمت؟ شاید وهمی یا گمانی هستی که ناگهان در درونم جاری می شوی....و بال می گشایی از من. و من را به جای می گذاری تنهای تنها بی همه ی تو... و من می مانم و حس غریب پرواز... بال می خواهم... بال!
نوشته شده در جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ساعت
۱٢:٤۸ ق.ظ توسط زهره نظرات () |
| Design By : Night Skin |

